تبليغاتX
همین دور و برا

همین دور و برا

هیچ وقت دوست نداشتم وبلاگم رو با این مطلب شروع کنم حتی فکرشم  نمی کردم  با این مطلب شروع بشه قرار بود تو این وبلاگ در مورد چیز ها  و جاهای قشنگ دورو برمون صحبت کنیم .

بعضی جاها از بیرون به نظر زشت میان ولی وقتی میری می بینی اونجا هم برای خودش قشنگی خاصی داره.

دوشنبه هفته قبل یکی از دوست داشتنی ترین دایی هایی که تا حالا دیده بودم رفت پیش خدا. دایی مادرم بود ولی اینگار دایی خودم بود (امیدوارم  همین طور که همیشه اینجا لبخند روی لب داشتی اونجا هم همین طور باشی. روحت شاد)

سه شنبه تشییع جنازه بود طبق معمول بابام مسئولیت مراسم رو به عهده گرفت ولی این بار یه فرقی با بارای قبل داشت چون من هم همراهش شدم یا یه جورایی بابام می خواست که منم یاد بگیرم!!!

خلاصه به خودم که اومدم یه برگه دستم بود که بالاش نوشته بود غسال خانه پایینش هم نوشته بود مجید طیاری شماره ۱۱.برگه عجیبی بود اصلا نمی خواستم بش نگاه کنم به سرعت گذاشتم تو جیبم قرار شد برگه رو ببرم غسال خانه . یه جوری بودم نمی خواستم ببرم حال درستی نداشتم اومدم بیرون که برم سمت غسال خانه نگاه کردم که ببینم کسی هست ُکسی رو ندیدم ساعت ۹ صبح بود به در غسال خانه که نزدیک شدم بوی کافور همه جا احساس می شد.

دم در غسال خانه  حس خاصی داشتم اولین بارم نبود که غسال خانه می رفتم ولی بارهای قبل از پشت شیشه دیده بودم حالا قرار بود برم داخل اونم قرار بود کسی رو تحویل بگیرم و کاراشو انجام بدم که برام خیلی عزیز بود .خلاصه رفتم داخل اول برام سخت بود مستقیم به مرده ها نگاه کنم زیر چشی نگاه می کردم  اون روز خیلی شلوغ بود می گفتن به خاطر برف اخیره .

حدود ۱ ساعت طول کشید تا نوبت رسید به من با مسئول اونجا رفتیم سراغ سرد خونه تا دایی رو تحویل بگیریم  به در سرد خونه که رسیدیم یه جورایی نمی خواستم برم تو اصلا نمی خواستم داییم رو تو اون وضیعیت ببینم در شماره قسمت ۱۱ که باز شد نمی دوستم چیکار کنم باید شناسایی و تحویل می گرفتم  به هر زحمتی به خودم این کارو کردم  واقعا خیلی سخته این کارو بکنی امید وارم هیچ وقت براتون این وضعیت پیش نیاد.به غسال خانه که برگشتیم یه سری مشکلات پیش اومد که باعث شد کارا تا ساعت ۱۲.۵ طول بکشه حدودا ۳ ساعت بود که اونجا بودم دیگه بوی کافور برام عادی شده بود و به مرده ها دیگه مستقیم نگاه می کردم .

جای عجیبی بود تا حالا جایی نرفته بودم که همه جور آمدم اونجا بیان پیر .جوون .همه  جور آمدم از همه قشر .هم خود مرده ها هم همراهانشون اونها هم همه جور بودن یکی می خواست برای آخرین بار باباشو ببینه یکی داد می زد یکی نگران این بود که عینکش به لباسش میاد یا نه .یکی سرشو میزد به شیشه یکی نگران گره شالش بود که خدایی نکرده کج نشده باشه!!خیلیها نمی خواستن باور کنن عزیزیو از دست دادن .

خیلیها اونجا اومدنو رفتن یه چیزی رو می شد تو چهره همه دید اونم غم و اندوه بود یه جوو صمیمی ای بین آدما بود همه به هم دلداری می دادن جزو محدود صفهایی بود که کسی نمی خواست زودتر نوبتش بشه یا زرنگی کنه .

امید وارم هیچ وقت عزیزیو از دست ندین که مجبور بشین همچین جایی برین ولی اگر رفتین یه سری به غسال خانه بزنید اونجا از اون جاهاست که از بیرون خیلی زشت بنظر می یاد ولی درون زیبایی داره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:37  توسط علی  | 

سلام دوستان

ما هم بین شما اومدیم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 17:56  توسط علی  |